نباید ها... و باید ها...
با دهان بسته نمیتوان خندید
لبخند می زنم
استواریم ، بیهوده نیست
قاف
مانده از عشق هنوز
بیمار بیمارم
تا سلامتی
پیمانه ای دیگر...
یکی بود..
عشقی نبود
روزی
رنج آمد و ماندگار شد
صبر
به مدرسه رفت
.. اکابر ..
و شاگرد اول همه خرف ها شد
حالا شبها
هزار و یک قصه از جنس شهرزاد
برای
نون و الف کام
می خواند
لای دندانهای زندگی گیر کرده بودم
روزی،خسته به دنیا امدم
پیر بودم که جوان شدم
دست به دیوار
رفتم ... آمدم...
تا جایی که نرسیدم !
گسیخت
کشاکش را،
رشته محبت
دانه دانه اشک ...
هر زمان
تکه ای از کودکیم از من جدا می شود
چنگ می زنم
در می رود
صدایش می کنم
رو بر نمی گرداند
گریه ام میگیرد
می خندد
آه می کشم
برهنه میشود
خنده ام میگیرد
زیر چشمانم عرق میکند
خسته ام..
رهایش میکنم
...
اندکی دیگر..بزرگ میشوم
دردم می آید
گریه می کنم
مادرم را میخواهم
یاد کودکیم می افتم
..خنده ام میگیرد..
از اصطکاک قلم
آتش گرفته دفترم
جبر را می سوزانم
می گرید سایه برهوت
در بیابان چتر پیدا نمی شود
خیس میشوم