تاجی از یاس سپید
گوشواره ای از گیلاس،
در پوستم نمی گنجد کودکی
با اندکی مرحمت
یار(yar) میشود
این بار(bar) سنگین
با خیالت می آمیزم
... چندی بعد...
باردار اندوهم !
ما و خاطرات خوب و بد
ماورقصها و بوسه ها
قهر ها و.... باز آمدن...
ما و قصه غریبمان
ما و لحظه های دلفریبمان
ماو آرزوی وصل بی نصیبمان
ما و شعر و زمزمه..
بارش و بهار و ابر و مه..
ما و روزهای سخت
( اولین نهار...روی تخت)
ما و بازی سیاه بخت
ما و سر نوشت
آنچه این فلک برایمان نوشت..
ما و ترس از جدا شدن
ما و درد مبتلا شدن
ما و عشق و دوستی و یار..
ما و حال و روز زار
ما و حرفهای نا شنیدنی
خواندن ترانه های ماندنی.....
(ما و شستشو به آب معدنی..)
ما و نان و ماست
فکر های باطلی که عشق از آن ماست... !!
ما و فصل واژه ها ... به تو و من !
ما و رشته گسسته سخن
...ما و تو...
....ما و من...
...تو و تو...
...من و من...
حراج آخر فصل
می فروشد دلش را یار..
بگو... عشق سیخی چند !؟
پ.ن ......
نشد که ما شویم..
کسی میان " مای " ما نشسته بود..
"کسی که مثل هیچکس نبود"
ای که دائم به خویش مغروری
گر تو را عشق نیست معذوری
مستی عشق نیست در سر تو
رو ....که تو مست آب انگوری...
پ.ن : نمیدونم از کی هست ... اما میدونم برای کی نوشتمش...
من
پای بر جای آب
نهادم
از اینرو بی صدا
آمدم
رفتم
بیژن جلالی
آتش زدست
روز خسته ، خویش را...
در غروبی سرخ
هورت....
به خودم که آمدم
زندگی مرا بلعیده بود
شکمهای فربه
خوابهای طلایی
کودک گرسنه ای بیدار ...