تبليغاتX
اشک ها و لبخندها
 

 

در بر میگیردم

آغوشش همیشه باز است

سوک دیوار

 

 

 

 

 

 

سوک = کنج، گوشه

+ نوشته شده در جمعه 30 آذر1386ساعت 15:1 توسط لبخند |

 

 

 

کور شد

زندگی

از شور جوانیم !

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 آذر1386ساعت 20:2 توسط لبخند |

 

 

 

باز باد می وزد

در بند و بی قرار ، چون من،

لباسهایم..

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 26 آذر1386ساعت 20:57 توسط لبخند |

 

 

یکصدا می خوانند

روشنایی روز را گنجشکان...

بیدار میشوم

 

 

پ.ن.. اینهم چیزی دور از گره و زوزه و گریه..

 

+ نوشته شده در یکشنبه 25 آذر1386ساعت 22:49 توسط لبخند |

 

 

 

 

 

می گرید قلم

از ناتوانی...

لکه ای بر دفتر..

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 24 آذر1386ساعت 16:56 توسط لبخند |

 

 

زوزه میکشد

خسته از بی خانمانی...

باد آواره

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 23:21 توسط لبخند |

 

 

سخت گره خورده ایم..یار

همسوی تر بیا..

دررنجم !

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 17:4 توسط لبخند |

 

 

 

  در کف مردی حیله گر

حیران مانده است

آفتاب پرست...

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 20 آذر1386ساعت 17:30 توسط لبخند |

 

 

 

closed windows

sing with the wind

itinerant musician

 

 

پ.ن..انگلستانی گفتم اینو...(روم زیاده ..نه؟) 

+ نوشته شده در یکشنبه 18 آذر1386ساعت 22:56 توسط لبخند |

 

 باز..باران..

 

 

چند روزی هست که هوا ابریه...یه جوری هم ابریه که هر آن حس میکنی میخواد بباره....امروز

صبح خیلی بدی رو شروع کردم...خواب دیدم مادر بزرگم..در حال بسیار بدی بود...بعدش هم

خواب یکی از دوستامو دیدم..که اونهم...جالب نبود..

بیدار که شدم گرمم بود و قلبم درد میکرد...دستهام میلرزید.. همیشه از دیدن خوابهایی اینچنین،

بهم میریزم..

با بدبختی بلند شدم..اول از همه رفتم پرده رو زدم کنار...دیدیم ..خیر !! خبری از باران نیست...

دفتر م را برداشتم... چند اتود اولیه دیشب تو خواب نوشته بودم... شایدم کشیده بودم!!

روی یکی ش کمی فکر کردم...(با اون وضعیت..)

و اینو برای آسمون نوشتم..

 

 

فرو میبرد بغضش را

چه مغرور است

آسمان

 

یکم دلم خنک شد... زنگ زدم محل کارم گفتم نمیام.. یکم دیگه هم.. خنک شد.. ـ دلم! ـ

بعدش با خیال راحت تا ۱۱ خوابیدم..

وقتی بیدار شدم..بارانی بود..

 

+ نوشته شده در شنبه 17 آذر1386ساعت 22:38 توسط لبخند |

 

 

تقدیم به عبدالله مجد...

 

بطری شراب ،نیمه..

سرمست من

شرمگین، آینه...

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 19:8 توسط لبخند |

 

 

دیگر تو نیز

          در دلم جایی نداری...

                                          دلتنگ دلتنگم..

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 13 آذر1386ساعت 23:57 توسط لبخند |

 

 

 

های های ابر

گونه های خیس من

باران پاییزی

 

 

 

پ.ن: بالاخره امروز بارون بارید...هورااا

+ نوشته شده در دوشنبه 12 آذر1386ساعت 21:11 توسط لبخند |

 

 

 

ناله طبیعت...

زیر پای رهگذران

برگی خشکیده

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 10 آذر1386ساعت 18:34 توسط لبخند |

 

 

 دیروز و باغچه..

پروانه و نسیم

گلدان روی میز

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 9 آذر1386ساعت 13:0 توسط لبخند |

 

 

 

چقدر مرا

 یاد طاقتم می اندازد

طاق در !

 

 

پ.ن : خیلی از دوستان سبک کار منو سوال میکنند..راستش من خودم هم نمیدونم... اما باید بگم که من بنظر خودم هایکو یا شعر ..(هر نوعش) یا حتی نثر مسجع ..هم ..نمینویسم..

فقط احساسم رو به رشته تحریر در میارم..همین..و ممنونم که میخونید و نظراتتون رو دوست دارم

+ نوشته شده در سه شنبه 6 آذر1386ساعت 21:46 توسط لبخند |

 

 

 

سو ء هاضمه گرفته شب

از بلعیدن من

و نمی داند..

آموخته ام،

روز خواهد آمد !

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 5 آذر1386ساعت 23:54 توسط لبخند |

 

 

۱- می نوازد چوپان..

سنگ هم سوخته دل

بره ها خندانند

 

۲-می نوازد چوپان

دشت از غم لبریز..

بره ها خندانند

 

۳-میگدازد ساز چوپان..دشت را..

چه فراغتی دارند اما..

گوسفندان..

 

 پ.ن..اونی که می خوام نمیشه...لطفا ..یا انتخاب کنید..یا نقد..یا کمک برای بهبود

....ممنون میشم...

 

 

+ نوشته شده در جمعه 2 آذر1386ساعت 19:36 توسط لبخند |

 

 

 

شوقی نیست

نفس کبود مرا

گورستان دلتنگ

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 0:15 توسط لبخند |