تبليغاتX
اشک ها و لبخندها
 

 

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر..                                    من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش!!

 

 

+ نوشته شده در جمعه 29 تیر1386ساعت 23:29 توسط لبخند |

 

من به از هر کس سر در می برم از دردم  آسان که ز چیست..

با تنم طوفان رفتست

تبم از ضعف من است

تبم از خونریزیست...

                              (نیما یوشیج)

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 22:16 توسط لبخند |

 

می خواستم پست دیروز رو حذف کنم..اما ..دیدم حیفه.. همه وبلاگم که نباید.. یکدست باشه..گاهی

هم حرفی..درد دلی... چیز خنده داری..یا طعنه و کنایه ای...لازمه..

شاید این همون زنگ تفریحی هست که می خواستم!! اما تغذیه ای در کار نیست..

امروز تا اونجایی که میشد خوابیدم.. دیشب تا اونجایی که میشد خندیدم..  جای همتون خالی..

مخصوصا شکمو ها.. با حال ها..و خوش صدا ها.. چون دیشب همه چیز حول این سه محور

مهم می چرخید...

هر روز به خودم قول می دم که از فردا روزی یک ساعت درس بخونم...اگه بخونم تاپ میشم..

اما اگر هم از رسته کاشکی هاست..و  مشکل ژنتیکیشون مانع از سبز شدن اینگونه گیاهی

 میشه!!!

امروز به این نتیجه رسیدم..که من مال یک ساعت درس خوندن نیستم... پس اونو به ربع ساعت

 تقلیل دادم...و  خوندم.....

نه بخدا راضی به زحمتتون نیستم..نمی خواد جایزه بخرید...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 16:53 توسط لبخند |

 

سلام..

یه عالمه حرف دارم.. یکی دو مطلب هم دیروز نوشتم.. که واقعا دلم می خواست امروز بذارمشون..

اما اصلا حسش نیست..مریض نیستم..غمگین هم نیستم..

شاید به زنگ تفریح نیاز دارم... و یه دونه از اون بستنی ها که دیگه گیر نمی آد.. شیرکاکائویی بود

و انگار دوتا انگشت روش کشیده بودن..

کاش امشب بارون می اومد  ...کاش من کنار دریا بودم.. کاش هوا خنک تر بود..و کاش اینقدر کار

نداشتم.....

 لبخند

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 26 تیر1386ساعت 15:57 توسط لبخند |

 

   آن کیست کز روی کرم با من وفاداری کند            بر جای بد کاری چو من یکدم نکو کاری کند

   اول ببانگ نای و نی آرد بدل پیغام وی                 وانگه به یک پیمانه می با من وفاداری کند

  دلبر که جان فرسود ازو کام دلم نگشود ازو            نومید نتوان بود ازو باشد که دلداری کند

گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام             گفتا منش فرموده ام تا با تو طراری کند

 پشمینه پوش تند خو کز عشق نشنیدست بو    از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند

 چون من گدای بی نشان مشکل بود یاری چنان    سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند

زان طره پر پیچ و خم سهلست اگر بینم ستم          از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند

شد لشکر غم بی عدد از بخت می خواهم مدد       تا فخر دین عبد الصمد باشد که غمخواری کند

با چشم پر نیرنگ او حافظ مکن آهنگ او                     کان چشم مست شنگ او بسیار مکاری کند

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 24 تیر1386ساعت 14:33 توسط لبخند |

 

به دستهایم بنگر

مراقب باش

تا قندیلهای  احساس منجمدم

کز سر انگشتان لرزانم بیرون زدست..

چشمان غریبت را ندرند.

 

 

+ نوشته شده در شنبه 23 تیر1386ساعت 13:20 توسط لبخند |

 

دل رخت بر بست و رفت

فقط سکوت ماند

و صدای پرنده ها..

و شبها... جیر جیر حشرات سخت..

و صدای خودم که .. خستگیم را جیغ می کشم..

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 17:32 توسط لبخند |

 

کلامی نمی آید..

خانه بوی غروب می دهد...

در کدام نقطه محبوسم که غروبی ابدی دارد..؟؟

سرزمین اندوه را ایا هرگز طلوعی خواهد بود؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 10:52 توسط لبخند |

  

ببار ای ابر ..و مرا در خود بیامیز..

که عمق اندوه ترا در سینه دارم

در من آبی نماندست..

اشباع نمک مرا می سوزاند

سر انگشتی از نمناکیت مرا بس است

+ نوشته شده در یکشنبه 17 تیر1386ساعت 19:24 توسط لبخند |

 

(به بهانه روز مادر..تقدیم به هادی عزیزم)

باز هم باران می بارد

و دل برای تو تنگ تر از ابرهای در هم بارانزاست..

بوی باران بوی زندگی است

بوی نفس است بوی توست....

دلم گرفته ست

گرفته تر از آسمان طوسی گره خورده شهر..

آنچنان سخت رفته ای ،

که هیچ نشانی از پیداییت نیست

فریادت میزنم..

هزاران بار

هزاران بار دیگر...

اما..

دیگر نمی شنوی

نمی بینی نمی مانی

نمی خواهی...

می دانم..!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 13:29 توسط لبخند |

 

یکی از دوستان که معمولا کامنت نمیذارن... تماس گرفتن و فرمودن که چقدر آیه یاس می خونی... خفمون کردی..

راست میگن اما من فقط وقتی ناراحت باشم..می تونم متن ادبی..(اگه بشه اسمشو .. گذاشت..)

بنویسم..بنا بر این هر متنی که نوشتم تلخ..یا به قول ایشون...سیاهه!

امروز تصمیم گرفتم یه اتفاق که صبح افتاد رو تعریف کنم...فکر می کردم فردا روز مادره... از صبح زود بیدار بودم اما به خاطر بد خوابی حوصلم نبود بیام بیرون..(از تخت..)

یه اتفاقی افتاد که متوجه شدم روز مادره..

سر کوچمون یه مرکز تجاریه.. گفتم سه سوته میرم یه چیزی میگیرم..تا ضایع نشده..

بلافاصله لباس عوض کردم و پریدم دم در ...یادم اومد.. هنوز صورتمو نشستم.. باز برگشتم... صورتمو شستم و دویدم به طرف سر خیابون...

خوشبختانه مغازه ها باز بودن... یکیشون دوست برادرمه.. همیشه میاد جلو و سلام میکنه.. اما احساس کردم تا منو دید خودشو گرفتار نشون داد... منم تو دلم گفتم.. گور پدرش.. حوصلشو نداشتم..چه بهتر..

مغازه بعدی ...داشتم ویترین رو می دیدم.. که با فروشنده چش تو چش شدم..همیشه خیلی بد اخلاق بود  اما امروز ته چهرش می خندید... گفتم عجب!!! همه بر عکس شدن امروز...

همینطور که داشتم راه میرفتم و فکر میکردم...چشمم به دمپایی ها ی حمام افتاد ...که هنوز پای من بود....

خشک شدم ...از خجالت..

 خدا رو شکر کردم که بانک شلوغ بود و بی خیالش شده بودم..وگرنه آبروی خیلی ها رو برده بودم...

سریع دمم را گذاشتم رو کولم و برگشتم...

 

پ.ن : روز هر کدومتون  که مادر هستید مبارک باشه...

پ.ن.۲:هر وقت تونستید یه خیابون و راحت راه برید... به اینکه کفش پوشیدید یا نه..حتما فکر کنید..

پ.ن.۳:وقتی رفتار افراد دور و برتون عوض میشه... یه دلیلش میتونه این باشه که شما با دمپایی اومدین خرید

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 14:48 توسط لبخند |

 

مثل فاصله

مثل فراموشی..

مثل فرو ریختن دیوارهای بم..

ف مثل فریاد..

مثل فغان کوههای غم....

+ نوشته شده در سه شنبه 12 تیر1386ساعت 15:4 توسط لبخند

 

محتاج شنیدن آواز آن چکاوکم

که در بهار گریخت..

و مرا در انزوای یک لانه خاموش

به یادگار گذاشت..

+ نوشته شده در دوشنبه 11 تیر1386ساعت 18:44 توسط لبخند |

 

تقدیم به بانو باران زیبا...

 

دستهام نا پیدا

پاهام در گل

دل.. اما.. پر می کشد..

خیال را نیز دمی یارای سکون نیست

کاش دست چون دل هوایی بود

کاش پا را یارای یاری خیال..

غم امان دیدن به چشمهام نمیدهد

سیراب از اشکهام نمیشود

برای سیاهی بخت آن کودک سرگردان

که مرا در خود گم می کند..

آه می کشم..

+ نوشته شده در یکشنبه 10 تیر1386ساعت 0:3 توسط لبخند |

 

 

 اصطکاک احساس

لغزیدن شب

همدستی تاریکی

نا گزیری من

تنفس نبض و تپش

ریزش داغ عواطف سرکوب شده

پنجه های در هم

شمارش معکوس..

بی تابی

حبس نفس

حبس حقیقت

تعرق انزجار

و

رهایی تن!

+ نوشته شده در شنبه 9 تیر1386ساعت 1:17 توسط لبخند |

نگاهم خیس خیس است...

در عمق چشمان غمزده ام اندوهی عظیم تار تنیده

 و رویاهای شیرین کودکانه ام را دانه دانه می بلعد

+ نوشته شده در جمعه 8 تیر1386ساعت 14:48 توسط لبخند |

 

سلام دوستان..

متاسفانه کامپیوترم..کاملا داغون و در دست تعمیر است!!

اومدم کافی نت که سری به شما بزنم..و ایمیلم....

اینجا پر از پسر بچه است.. و به نظر میرسه که سوژه خوبی برای تفریح پیدا کردن!!

بازم خدا رو شکر.. .......... اگه کسی  ما رو شاد نمیکنه..حداقل ما مایه شادی بقیه  

شدیم...

p.s; بد نیست ایمیلهاتونم چک کنید... بله با شمام..

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 12:30 توسط لبخند |

 

تاریکی شب

بی قراری من

آرزوی دیدار..

 

زجه های دل

هوای وصل

بوی خوش یار..

 

خواهش های بی انتها

معبر مسدود

چشمان باردار...

 

ناله های خاموش

حقیقت بی رحم

مشتها بر دیوار..

 

عجز قلم

آتش درون

بیهودگی انتظار...

 

p.s: دو پست پیش..نوشته بودم......دلم برای کسی تنگ شده و.... میتونید بخونیدش..

ایشون تماس گرفتن و فرمودن..اونارو نوشتی..اینم بنویس که بخاطر اخلاق بد خودته!! البته کلمه مورد نظرشونو من سانسور کردم..(به ..بد... اکتفا میکنیم)و گفتن مظللوم نمایی نکن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من مظلوم نمایی کردم؟

اینم چیزی که خواستید... رضایت سرکار حاصل شد؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه 4 تیر1386ساعت 12:50 توسط لبخند |

 

من این درد بد بی رحم سخت زشت سنگین را نمی خواهم

من این احساس کشدار غلیظ سرد پر کین را نمی خواهم

من این فریاد تلخ و تیز و دشوار و غم شیرین نمی خواهم

من این فرهاد غرق عاشق رسوای بی دین را نمی خواهم

من این طبع مودب را نمی خواهم

من این شعر کج تنهای غمگین را نمی خواهم..

من این بالا و پائین را نمی خواهم

من این گهگاه را هر دم به زیر زین نمی خواهم...

 

 

p.s : به قول این کامران-هومن ... شعر باید خودش بیاد ..میبخشید..ناتمامه تا همین جا اومد!

- مورد دوم..... میشه کامنت بذارید.. به جای اس ام اس؟

-مورد سوم... دوست خوبم.. همیشه هم فردا روز دیگری نیست..امیدوارم برای شما باشه..

+ نوشته شده در شنبه 2 تیر1386ساعت 14:21 توسط لبخند |

امشب بی حوصله ام ... نمی دونم چی می خوام ..حس شعر و شاعری هم ندارم.. یه چیزی قبلا تایپ کرده بودم...(بعد از ظهر) که امشب بذارم..اما الان مناسب حالم نیست.. دلم میخواد صدای هایده رو  بشنوم...بلللللللللللللللللند... توقع زیادی هم نیست اما نمیتونم... تازه کامپیوترم رو فرمت کردم... دریغ از یه حسن شماعی زاده...چه برسه به بانو هایده...سلطان قلبها!!! 

دلم برای کسی تنگ شده... اما نمیتونم بهش بگم..نمیتونم باهاش حرف بزنم.....

از یه چیزی رنج میبرم...اما اون هم مگو و مپرسه... خدایا این همه امکانات به من میدی.. فکر شرمندگیمو نمیکنی!!!؟؟

دلم تقریبا گرفته... شایدم  تعطیله

مردشور این شب و این بیحوصلگی و این امکاناتو ببرن

 

+ نوشته شده در شنبه 2 تیر1386ساعت 0:35 توسط لبخند |

صورتم را نقاشی میکنم

گونه هایم را قرمز..

مثل صندوق کهنه ای که مادر رویش ترمه می اندازد!!

 

با دو خط بی رحم سیاه،

معصومیت چشمانم را میگیرم

 

قلم بر می دارم..با سایه های ملون اکلیلی..

سایه های لرزان چهره ام را میپوشانم

 

لبهایم را رنگ میکنم..

رنگی که دوستتر میداری!!!

رنگی که تمام بی رنگی کلامم را بپوشاند..

 

و گیسوانم را

شانه میزنم تا اندوه میان شکنجهاش،بر زمین بریزد

 

لعابی از جنس دیگر.. بر ناخنهایم...

تا ندانی چقدر بی قرار دریدن هستند

 

ساز شکسته صدام را کوک میکنم..

در دستگاهی دیگر..آوازی نو میخوانم....

 

 تو لبخند میزنی..

 اما تورم تصاعدی گوشهایت..مرا میآزارد.....

+ نوشته شده در جمعه 1 تیر1386ساعت 0:46 توسط لبخند |