تبليغاتX
اشک ها و لبخندها
 

 

تا حالا با جیوه بازی کردید؟؟ (البته خیلی خطرناکه حسن!!!) اما اگر بازی کرده

باشید،میدونید که نمیشه توی دستتون نگهش دارید..مگر اینگه هیچ فشاری بهش

نیارید!!! هر چقدر محکمتر  نگهش دارید،ریز تر میشه و از لابلای انگشتانتون بیرون

 میاد...و میریزه .. اما اگه دستتون رو باز نگه دارید...همانطور میمونه....

بعضی ها عقیده دارن عشق هم همینطوره..

 

+ نوشته شده در سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 23:45 توسط لبخند |

مشتی خاک سرد...

مشتی دیگر...

پنهان شدن از سوزندگی روز

خفتن

رفتن

تنم تمنای مشتی خاک دارد

دل جز برای آنچه بوده است نمیتپد..

احساس تجزیه شدن دارم

ویار بوی خاک

صدای بی صدایی

آرامش ابدی

+ نوشته شده در سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 10:5 توسط لبخند |

سلام..

به خاطر لطف یکی از دوستان مجبور شدم خودم رو جلد بگیرم!!

لطفا فعلا منو لینک نکنید...

بعضی از مطالب رو با سختی منتقل کردم...شاید به خاطر سواد

 کممه!!۱

اینجا وضع نت افتضاحه..ساعتها برای این ۲کلمه معطل بودم...و

سر درد دارم...سعی میکنم به زودی....مطلب بگذارم.

تا بعد..

 

+ نوشته شده در دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 18:14 توسط لبخند |

سرگشتگی خواب را از چشمانم ربوده است

به چه می اندیشم؟

من به آوار می اندیشم....و به تاراج ورشهای سیاه..

فروغ درونم فریاد میکند

سهراب آهنگ رفتن دارد..کفشهایش را جستجو می کند

و کسی سخت دلتنگ است..

"ای طلایی رنگ.. ای ترا چشمان من دلتنگ"

جغدی بر فراز تفکرات فروریخته ام..!

شب زنده دارم اما بی پای کوبی...

جز آواز حزینی که می خوانم همدمی یافت می نشود!!

بوی کسالت از اندیشه هام می اید

من اینجا چه میکنم؟

هوای پرکشیدن دارم

محتاج قدری آسایشم..

قدری خواب!!

سرگشتگی خواب رااز چشمانم ربوده است

 

+ نوشته شده در دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 17:58 توسط لبخند |

روزکاریست که من در سفرم

چمدانم خالیست...

و سرم لبریز است

در دلم آشوبست.... و تنم ..پیدا نیست

و در این بازی جانکاه زمان...

                                به گمان!!کاهیدست....

+ نوشته شده در دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 17:24 توسط لبخند

معشوق من...

 همان مترسک خندان جالیزهای دور بود

پر از خالی..

و شانه هایش که تکیه گاهم بود،

پوشالی..

پوشالی!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 22:21 توسط لبخند