خاطرات ، پیدا که میشوند ،
بالهای کاغذیم آتش می گیرند
چهارشنبه میشود
ماه ، جلو چشمم را میگیرد
سر به کوه می گذارم
تا نزدیکیهایت می آیم
فکر می کنی شبتابم
به چشم بر هم زدنی ...
خاکسترم هم نمی ماند
هزار لای دلم
با گامهای بلند
فریاد میزند
میپیچد توی دلم
صدایش
پر پر میزند
تا " سی "
عاطفه
میان هیاهو گم میشود
پایین می رود
با جانم بالا می آید
به هر چیزی نگاه می کنم
خیس است
امروز
درد ،
مرا یاد تو می اندازد
بیمار می شوم
پرواز را به دام انداخته
میان بالهای پروانه
سوزنی
عشق
اتفاق ساده ایست
گاهی
رخ نمیدهد
نه تلخ
نه شیرین
طعم خون می دهد
عاشقی ..
فرو می روم
در فکری که انتها ندارد
حباب ها از پی
پر میکشی تا بالهایت بسوزد
به زمین می افتی
آدم می شوی ...
غمت
بی خوابم می کند
خوابت را می بینم
در بیداری
پ.ن : این مال زمانیه که در گلشن خماری داشتم